هیچکس
  
 
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آمدگان و رفتگان : 101530


یادش به خیر

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 26 شهریور ماه سال 1384
سفر ۲

و اما بعد...

از سفر جز هنر عشق نباید آموخت...

سلام. چه حال؟ چه خبر؟ چه می‌کنید با زحمتهای ما؟
اینم از تابستون امسال، گرچه تابستون هم جز هوای گرمش دیگه حال و هوای تابستونهای قدیم رو نداره. یادش به خیر قدیما می گفتن تابستون «خوشحال» می‌شدیم ولی الان... الان تابستونم یه فصل قشنگ از چهار فصل ساله که باهاش خیلی حال می‌کنم، مثل باقی فصول!
بالاخره نوبت به سفر رفتن ما هم رسید. جای همه‌ی دوستان سبز، عازم شیرازم؛ زادگاه پدر و مادرم که «پسین»* دلگشایی داره و خال هندوی «تُرک»ش می‌ارزه به سمرقند و بخارا!
دلم می‌خواد یه سفر برم به قصد «سفر» نه به قصد «مقصد» ولی فرصتی دست نمی‌ده.
با هر کلک و حقه‌ای بود مجوز «سفر در شب» رو از «مراجع ذی صلاح»! گرفتم که یه تیر و دو نشون بشه، «شب» و «جاده»، دو تا از چیزایی که عاشق پسنده یا حداقل «هیچکس» پسند!
موقع رفتن یه کاسه آب که روش دعای خیرتون رو خوندید بریزید پشت سرم (لطفا).

دوستتون دارم. باشید تا همیشه.

* «پسین» = بعد از ظهر. غروب.

پ.ن: رفقا من بعد از تامل و تفکر و تفحص و تجسس و تمرکز زیاد به این نتیجه رسیدم که اگر به کامنت‌ها جواب ندم بهتره. پس از این به بعد شرمنده‌ی همگی خواهم شد مگر اینکه امر کنید بر خلاف این. اگر به نظر شما لازمه کامنت‌ها پاسخ داده بشه بهم بگید، اگر هم نه که «پیروز باشید».

 
شنبه 19 شهریور ماه سال 1384
طبیب

و اما بعد...

طبیبی را بر بالین جمع کثیری آوردند
گفت:
همه بیمارند!!
لوح بر دیدگانشان بگرفت
عجبا نمی‌بینند!
از لوح کلامی جاری ساخت
راستی نمی‌شنوند!
حس شان کرد
قلب‌شان کار نمی‌کند
نه نه!
ما زنده‌ایم!
آری بی چرا زندگانید
نه می‌بینید، نه می‌شنوید
گفتیم تقدیر چیست؟
از عالم سروش ندا رسید:
هیچ پاسخی برایتان مقدر نیست
چرا که بی‌ چرایان
جاهلان، خور و خواب و شهوت
باز‌خواست نمی‌شوند
بروید با هم بلولید
تا روز موعود!
                       «منوچهر کریمی نژاد»

 
چهارشنبه 9 شهریور ماه سال 1384
کاش...

و اما بعد...

کاش چشم نداشتم ولی می‌توانستم تو را ببینم.
کاش گوش نداشتم ولی می‌توانستم صدایت را بشنوم.
کاش دست نداشتم ولی می‌توانستم تو را لمس کنم.
کاش جان نداشتم ولی تو را داشتم!


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من نمی‌دانم که‌ام در بارگاه کبریا
حلقه‌ی بیرون در بیدل خطابم می‌کنند
شناسنامه کامل من...