| |
| پنجشنبه 27 مرداد ماه سال 1384 |
| قتل عام! |

و اما بعد...
نشد! اصلا جوری که میخواستم نشد! خواستم زود کار رو تموم کنم و راحتشون کنم، همونجور که قبلا بهشون قول داده بودم، ولی نشد! زجر کش شدن! همشون زجر کش شدن! یه چندتاییشون هم هنوز نمردن! دارن دست و پا میزنن! وای خدا! چقدر خون! بهشون قول دادم یه جوری بکشمشون که هیچی احساس نکنن ولی... نتونستم! حالا چه کنم با اینهمه جسد! یعنی جدی جدی مردن؟ یعنی من همشونو کشتم؟ همهی «خاطراتم» رو؟!
|
|
| |
| سه شنبه 18 مرداد ماه سال 1384 |
| شک! |
و اما بعد...
- اه! چقدر گرمه! خورشید شنید خورشید شک کرد: بتابم یا...
|
|
| |
| دوشنبه 10 مرداد ماه سال 1384 |
| ...A note |
و اما بعد...
چیزی بنویس حتی اگر یادداشتی قبل از خودکشی باشد!
|
|