هیچکس
  
 
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آمدگان و رفتگان : 101537


یادش به خیر

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 28 اسفند ماه سال 1383
نوروز

                                               

و اما بعد...

سلام. ۳۶۵ روز دیگه از حسابمون تو بانک «عمر» کم شد....
خب من هم بهتره حسابهای آخر سال رو ببندم... همه‌ی دوستانی که لینکشون رو دارم، دوستانی که لینکشون رو از دست دادم! عزیزانی که لینکشون بعد‌ها اضافه خواهد شد، مهربانانی که من و «هیچستان» من رو با نظراتشون یاری کردند، از همتون ممنونم و دوستتون دارم. همگی «خوبید» تنها دل «هیچکس» دل نیست... با من باشید تا همیشه. برای خودتون و خانواده‌‌های عزیزتون آرزوی بهترین‌ها رو دارم. «در لحظه‌ی شکفتن نوروز» من رو هم به یاد‌ داشته باشید.

« نرم نرمک می‌رسد اینک بهار» « اما ز گل نشانش نیست». من نمی‌دانم «این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید؟...»
«خاک جان یافته‌ است» من «چرا سنگ شدم؟» من «چرا اینهمه دلتنگ شدم؟»....

پیروز باشید.

 
شنبه 22 اسفند ماه سال 1383
باران

                                                

و اما بعد...

من باران را دوست دارم. از خانه بیرون می‌آیم. باران می‌بارد. سوار اتوبوس می‌شوم. «آقای راننده» می‌گوید:
-خیابون بسته‌ست. همه جارو آب گرفته! ماشین رد نمیشه! ۴ساعت دیگه می‌رسیم میدون ونک. هرکی عجله داره یه فکری به حال خودش بکنه!
من تا یک ساعت دیگر باید سر کلاس باشم. پیاده می‌شوم. خودم را به محل «آب گرفته» می‌رسانم. مردم به تماشای سیل ایستاده‌اند و من باران را دوست دارم.
با محل کارم تماس می‌گیرم. ارتباط برقرار نمی‌شود. کاملا خیس شده‌ام. یاد کلاس «اصطلاحات» می‌افتم، «گربه و سگ از آسمان می‌بارد» و من باران را دوست دارم.
«آقای مدیر» حتما در حال غر زدن است و شاگردها کلاس را روی سرشان گذاشته‌اند. «دوستی» زنگ می‌زند و خبری خوش از «دوستی» دیگر می‌دهد و من باران را دوست دارم.
مسیر تاکسی‌ها به سمت دانشگاه از اتوبان است و اتوبان را آب نگرفته! قید سر کار رفتن را می‌زنم و به مقصد تجریش سوار تاکسی می‌شوم. «آقای راننده» می‌گوید:
-حسن! چرا سوار نمی‌کنی؟! مردم معطل شدن!» او نگران مردم خیس شده در صف است و من باران را دوست دارم.
سلف خلوت است. ساندویچی سفارش می‌دهم و سیگاری روشن می‌کنم. «فراز» شعری را که به ایتالیایی سروده برایم می‌خواند و ترجمه می‌کند؛ اعتراض است و دلتنگی. ساندویچ حاضر شده و من باران را دوست دارم.
استاد حوصله‌ی درس دادن ندارد. کلاس را تعطیل می‌کند. با دوستانی که منتظرم مانده‌اند به سمت خانه حرکت می‌کنیم. من بی ادبم! و باران را دوست دارم.
به خانه می‌رسم. من چترم را دوست دارم.

پیروز باشید.

 
سه شنبه 18 اسفند ماه سال 1383
عینک

                                               

و اما بعد...

عینکم گم شد!

   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من نمی‌دانم که‌ام در بارگاه کبریا
حلقه‌ی بیرون در بیدل خطابم می‌کنند
شناسنامه کامل من...