| |
| دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1383 |
| دور باطل |
 و اما بعد...
همونطور که فکر میکردم پارک ساکت و خلوت بود. سیگاری روشن کردیم و از اولین ورودی به سمت مرکز پارک راه افتادیم دکتر گفت: تو فکری، هنوز نتونستی مسئله رو حل کنی؟ - تو فکر؟ آره، نمیدونم... تو جوابی پیدا نکردی؟ خندید و من بعد از اینهمه سال رفاقت معنی این خنده رو خوب میفهمیدم. - نه. «دلنواز» چی؟ باهاش صحبت کردی؟ - اونم منتظر منه. تا من حرکتی انجام ندم اون نمیتونه کاری بکنه. دیگه تقریبا به وسط پارک رسیده بودیم. بارش برف زیر نور چراغهای پارک، شاهکاری از «نقاش» که هیچوقت از دیدنش سیر نمیشم. دکتر مشتی برف برداشت و گفت: حداقل تو راه رو پیدا کردی، من که هنوز درگیر پیدا کردن راهم. - شاید، مطمئن نیستم. اگه این یکی هم مارو به جای «کعبه» به «ترکستان» برد چی؟ - خب پس نتیجه میگیریم که برگشتی سر خونهی اول! - نظرت راجع به «اصطرلاب اسرار خدا» چیه؟ - «جامهی کهنهاست ز بزاز نو» - و این یعنی باز رسیدم به خود سوال! - دقیقاً!...
پیروز باشید. |
|