هیچکس
  
 
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آمدگان و رفتگان : 105267


یادش به خیر

افسانه جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1383
دور باطل

                                             
و اما بعد...

همونطور که فکر می‌کردم پارک ساکت و خلوت بود. سیگاری روشن کردیم و از اولین ورودی به سمت مرکز پارک راه افتادیم
دکتر گفت: تو فکری، هنوز نتونستی مسئله رو حل کنی؟
- تو فکر؟ آره، نمی‌دونم... تو جوابی پیدا نکردی؟
خندید و من بعد از اینهمه سال رفاقت معنی این خنده رو خوب می‌فهمیدم.
- نه. «دلنواز» چی؟ باهاش صحبت کردی؟
- اونم منتظر منه. تا من حرکتی انجام ندم اون نمی‌تونه کاری بکنه.
دیگه تقریبا به وسط پارک رسیده بودیم. بارش برف زیر نور چراغهای پارک، شاهکاری از «نقاش» که هیچوقت از دیدنش سیر نمی‌شم.
دکتر مشتی برف برداشت و گفت: حداقل تو راه رو پیدا کردی، من که هنوز درگیر پیدا کردن راهم.
- شاید، مطمئن نیستم. اگه این یکی هم مارو به جای «کعبه» به «ترکستان» برد چی؟
- خب پس نتیجه می‌گیریم که برگشتی سر خونه‌ی اول!
- نظرت راجع به «اصطرلاب اسرار خدا» چیه؟
-  «جامه‌ی کهنه‌است ز بزاز نو»
- و این یعنی باز رسیدم به خود سوال!
- دقیقاً!...

پیروز باشید.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من نمی‌دانم که‌ام در بارگاه کبریا
حلقه‌ی بیرون در بیدل خطابم می‌کنند
شناسنامه کامل من...