هیچکس
  
 
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آمدگان و رفتگان : 101549


یادش به خیر

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 28 بهمن ماه سال 1383
من «پرخاشگر» شدم!

                                            
و اما بعد...

سلام. باز هم ممنون از همه‌ی همراهان همیشگی کلبه خرابه‌ی من (کلیشه‌ای شد!).
چند روزی میشه که به شدت عصبی شدم. به کوچکترین محرکی واکنش نشون میدم و با اینکه از این عمل به شدت بدم میاد؛ داد میزنم! همه‌ی اهل خونه از دستم ناراحتن... از طرفی خیلی زود گریه‌ام می‌گیره...
«دکتر» میگه شخص پرخاشگر به دلیل اینکه چرت فکریش (رشته‌ی افکارش) توسط دیگران پاره میشه واکنش عصبی نشون میده و واقعا هم همینطوره. من وقتی هزار و یک افکار تو ذهنم دارن پشتک وارو میزنن و بالا سر زندگیم و زنده بودنم یه علامت سوال بزرگه و پدر و مادرم مدام پشت سر هم میگن «غذات سرد شد! از دهن افتاد!»؛ نباید ناراحت بشم؟ نباید عصبی بشم؟ حتما نباید بشم دیگه!!!

پیروز باشید.

 
جمعه 23 بهمن ماه سال 1383
سنگ و آئینه

و اما بعد...

سرگشته‌ای به ساحل دریا،
نزدیک یک صدف،
سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است!

گوهر نبود - اگرچه- ولی در نهاد او،
چیزی نهفته بود که می‌گفت،
از سنگ بهتر است!

جان مایه‌ای به روشنی نور، عشق، شعر،
از سنگ می‌دمید!
انگار
دل بود! می‌تپید!
اما چراغ آئینه‌اش در غبار بود!

دستی به او گشود و غبار از رخش زدود،
خود را به او نمود.
آئینه نیز روی خوش آشنا بدید
با صد امید، دیده در او بست
صد گونه نقش تازه از آن چهره آفرید،
در سینه هرچه داشت به آن رهگذر سپرد
سنگین دل، از صداقت آئینه یکه خورد!

آئینه را شکست!

                                «مشیری»

پیروز باشید.

 
دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1383
دور باطل

                                             
و اما بعد...

همونطور که فکر می‌کردم پارک ساکت و خلوت بود. سیگاری روشن کردیم و از اولین ورودی به سمت مرکز پارک راه افتادیم
دکتر گفت: تو فکری، هنوز نتونستی مسئله رو حل کنی؟
- تو فکر؟ آره، نمی‌دونم... تو جوابی پیدا نکردی؟
خندید و من بعد از اینهمه سال رفاقت معنی این خنده رو خوب می‌فهمیدم.
- نه. «دلنواز» چی؟ باهاش صحبت کردی؟
- اونم منتظر منه. تا من حرکتی انجام ندم اون نمی‌تونه کاری بکنه.
دیگه تقریبا به وسط پارک رسیده بودیم. بارش برف زیر نور چراغهای پارک، شاهکاری از «نقاش» که هیچوقت از دیدنش سیر نمی‌شم.
دکتر مشتی برف برداشت و گفت: حداقل تو راه رو پیدا کردی، من که هنوز درگیر پیدا کردن راهم.
- شاید، مطمئن نیستم. اگه این یکی هم مارو به جای «کعبه» به «ترکستان» برد چی؟
- خب پس نتیجه می‌گیریم که برگشتی سر خونه‌ی اول!
- نظرت راجع به «اصطرلاب اسرار خدا» چیه؟
-  «جامه‌ی کهنه‌است ز بزاز نو»
- و این یعنی باز رسیدم به خود سوال!
- دقیقاً!...

پیروز باشید.

   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من نمی‌دانم که‌ام در بارگاه کبریا
حلقه‌ی بیرون در بیدل خطابم می‌کنند
شناسنامه کامل من...