| |
| پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1383 |
| Orkut |
و اما بعد...
سلام رفقا! حالتون خوبه؟! ایام به کامه؟! بی معطلی برم سر اصل مطلب. اول از همه یه سوال: تا چه اندازه با سایت orkut آشنایی دارید؟ آیا عضو هستید؟ این سایت کارش اینه که دوستان رو در تماس با هم نگه داره و شبکهی دوستی رو افزایش بده و اساس کارش هم بر اعتماد قرار داره به این مفهوم که برای عضو شدن شما باید دعوتنامهای از دوستی دریافت کنید که در سایت عضو هست. (یعنی حداقل یک نفر باید باشه که به شما اعتماد داشته باشه!) تو این سایت شما میتونید عضو community یا گروههای مختلفی بشید که با شما در یک موضوع هم عقیده هستن، به عنوان مثال شما از طرفداران Sting خوانندهی محبوب انگلیسی هستید، میتونید برید و عضو community این خواننده بشید. به هر حال سایت جالبیه. این واسه اونایی که از این سایت خبر ندارن، و اما عزیزانی که در این سایت عضو هستن و از طرفی عضو سایت بلاگ اسکای نیز هستن. ازشون دعوت میکنم که در community سایت بلاگ اسکای عضو بشن. این تا اینجا.... مطلب بعدی اینکه اگر از خوندن هذیون خوشتون میاد، یه سری به بلاگ دوست خوب و عزیزم بردیا بزنید. تو هذیون نویسی رو دست نداره! و در آخر اینکه به هیچ وجه! تکرار میکنم، به هیچ وجه آخرین کامنت پست قبلی من (عید آمد. تاریخ شنبه ۲۳ آبان ۸۳ ) رو نخونید!
پیروز باشید.
|
|
| |
| شنبه 23 آبان ماه سال 1383 |
| عید آمد... |
و اما بعد...
سلام به همهی شما سرورای خودم. عید همتون مبارک ایشالله، نماز روزههای همتون هم قبول درگاه ایزد. یه ماه رمضون دیگه هم گذشت. ما چه تغییری کردیم؟ پیش خدا آبرومون حفظ شد یا باز آبرو ریزی کردیم؟! یا مقلب القلوب...
هر ساعت از نو قبلهای با بتپرستی میرود توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را!
شاد باشید و پیروز. |
|
| |
| دوشنبه 11 آبان ماه سال 1383 |
| تو نیستی که ببینی |
و اما بعد...
سلام، امشب بالاخره نشستم و بلاگ رو یه گرد گیری حسابی کردم! (اگه یه نگاه به قسمت آرشیو بندازید متوجه میشید )
خب بریم سراغ حرف خودمون:
تو نیستی که ببینی...
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاری است! چگونه عکس تو در برق شیشهها پیداست! چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!
تمام گنجشکان که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفتهاند؛ تو را به نام صدا میکنند! هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج کنار باغچه، زیر درختها، لب حوض درون آیینهی پاک آب مینگرند
چه نیمه شبها، کز پارههای ابر سپید به روی لوح سپهر تو را، چنانکه دلم خواسته است، ساختهام!
چه نیمه شبها، وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر به چشم همزدنی میان آنهمه صورت، تو را شناختهام!
به خواب میماند، تنها به خواب میماند چراغ، آیینه، دیوار، بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست، از تو میگویم تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار جواب میشنوم!
غروبهای غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین، ستاره بیمار است
دو چشم خستهی من در این امید عبث! دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی!
«فریدون مشیری»
پیروز باشید.
|
|